تبليغاتX
کارتون خوابهای بازی خور
با سلام خدمت تمام دوستان گلم :

این پست من بر عکس پستهای دیگم برای خود من زیاد جالب نیست و اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره ولی خب دیگه کارزمونه همینه دیگه یه روز آشناییه و یه روز جدایی و چقدر سخته جدایی بر عکس آشنایی .

همیون طوری که همتون میدونین عشق من کارتون دیدنه و لذتی رو که از دیدن کارتون ها میبرم رو با هیچ چیزی نمیتونم مقایسه کنم اینم بگم که تا هر سنی هم که برسم دست از دیدن کارتون برنمیدارم چون به نظر من همون یکی دو ساعتی رو که داری کارتون نگاه میکنی ازتموم غم و غصه ها و دلمشغولیهای دنیا ( مادی ) آزاد میشی و دوباره میری توی عالم بچهگیت به نظر شما چه چیز دیگه ای میتونه شما رو تا این به بهترین دوران زندگیتون ببره : درسته هیچ چیزی مگر کارتون

اره درست فهمیدین من اومدم که باهاتون خداحافظی کنم . من میرم ولی شاید شاید شاید یه روز یه جایی با یه موضوع جدیدی یا ....... برگشتم و دوباره دیدمتون

در همین جا از تمام دوستای گلم که توی این چند وقت آشنایی کوتاهمون منو تحمل کردن و با نظرات قشنگشون ( هر چند کم ) منو در ادامه کارم تشویق کردن صمیمانه متشکرم و بهتون قول میدم که هر چند وقت بهتون سر بزنم و آپای قشنگتونو ببینم و لذت ببرم

هادی جون تو رو که میبینمت و دلم برات تنگ نمیشه و برات آرزوی موفقیت دارم .و از راهنماییهای قشنگت ممنونم .

 نیلو جون امیدوارم که تو هم به عشقت علی برسی و ازت میخوام که به من قول بدی به جای من       ازکارتونهای قشنگ و جدید آپ کنی .

 سید علی جون شما که خودتون استاد وبلاگ نویسی هستین با اون قالبها و موضوعات جذاب و جالب . قول میدم که بیام و کلیپهای فلش قشنگتو دانلود کنم و حالشو ببرم .

 آزاده جون حیف که نشد اون قالب قشنگ رو روی مطالب زیبات در مورد ابرو جون ببینم (البته تقصیر خودت شد ها چون که نظرات پستهای قبلیتو بدون جواب گذاشتی )ولی وبلاگت با اون مطالب و عکسهای قشنگش به تنهایی قشنگ و جذاب هستن . مطمئن باش به خاطر ابرو جون هم که شده باز هم بهت سر میزنم .

فاطمه جون امید وارم که تو هم توی زندگیت و همینطور وبلاگ نویسیت موفق باشی و برات آرزو میکنم همیشه وقت اینو داشته باشی که کارتون نگاه کنی .

 لونی جون هر چند که آشنایی ما مدتش زیاد نیست ولی بازم دلم برای اون مطالب قشنگت تنگ میشه از تو هم میخوام که محکم به کارت ادامه بدی و کارتون دوستارو با اخبار جدید و جالبت خوشحال کنی .

مجتبی جون تو هم که گفتی میری و متفاوت بر میگردی متاسفم که وقتی که میای من نیستم تا مطالب جالبتو ببینم و از همینجا باهات خداحافظی میکنم .

و.....................................اگه کسی از قلم افتاده به بزرگی خودش منو ببخشه

 

خدا حافظ همین حالا

 

 

نوشته شده توسط حمید رضا در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 لینک ثابت |
تا حالا پرواز کردین

زندگی زنبوری ( ‌‌BEE MOVIE ) :

خب بالاخره دوبله این کارتون هم به بازار اومد . اره دزست متوجه شدین این همون انیمیشنیه که پارسال همزمان با رتتویی اکران شد و می خواست با اون رقابت کنه ولی توی این مبارزه شکست خورد و موش سرآشپز تونست عنوان اسکار بهترین انیمیشن سال رو به اسم خودش ثبت کنه .

اگه بخواین از بعد گرافیکی این دو تا رو باهم مقایسه کنیم باید بگم که موش سر آشپز یک سر وگزدن بالاتره و از اون ریزه کاریها و جزئیات و نور پردازی رتتویی به هیچ وجه توی  زندگی زنبوری دیده نمی شه و سازنده ها بیشتر سعی کردن از اشکال ساده و با جزئیات کمتر یا بهتره بگم که بدون هیچ جزئیاتی استفاده کنن .از نظر داستان و محتوا هم به نظر من داستان رتتویی جالب و جذاب تر بود البته نه این که زندگی زنبوری اصلا خوب نباشه ها ،مثلا صحنه های پرواز زنبورها خیلی جالب و عالی کار شده بود و نقطه قوت فیلم بود . من حتی جایی خوندم که سازنده های این انیمیشن یه نرم افزار مخصوص صحنه های پرواز این فیلم درست کردن تا که واقعی تر به نظر بیاد که به نظر من موفق هم شدن .

خب دیگه تعریف و انتقاد دیگه بسه بریم سراغ داستان فیلم :

داستان این کارتون هم درمورد یه زنبور به نام Barrye که بعد از فارغ التحصیل شدنش میخواد بره سر کار و مجبوره از چند تا شغلی که داخل کندو هست و همه هم مرتبط هستند به ساختن عسل یکی رو انتخاب کنه ولی اون دلش نمیخواد که تا آخر عمرش توی کندو کار کنه و اینه که یه روز به همراه زنبورهای گرده جمع کن از کندو میزنه بیرون و اونجا با یه خانم به نام Vanesa که جونشو نجات میده دوست میشه .یه روز دوتاییشون میرن به یه فروشگاه بزرگ و اونجایه که زنبور کوچولوی ما میفهمه که آدمها عسلهایی رو که اونابا کلی زحمت درست میکنن رو میدزدن و توی مغازه هاشون میفروشن ، اون با دیدن این صحنه تصمیم میگیره که از آدمها شکایت کنه و موفق هم میشه ولی......

  

نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 لینک ثابت |

عشق یعنی صحبت بی واهمه              شرم ایوب نبی از فاطمه

عشق یعنی انتظار منتظر               سینه ای مجروح از مسمار در

عشق یعنی گریه های حیدری             دختری دنبال نعش مادری

 

نوشته شده توسط حمید رضا در جمعه هفدهم خرداد 1387 لینک ثابت |

این کوزت ، ژان والژان ندارد !

مدفن کرمهای شب تاب (Grave Of The Fireflies) :

اگه شما هم از اون دسته از کارتون خور هایی باشین که با تماشای کارتون های ژاپنی حال میکنین و چیزی حداقل دو ساعت از وقتتون رو پای دیدن این قبیل انیمیشن ها میزارین ( به لحاظ طولانی بودن این گونه کارتونها ) و هنوز مزه کارتونهایی مثل شهر اشباح ، سامورائی ، خون ، قلعه متحرک هاول و ......زیر دندوناتونه پس بدون شک با این کارتون هم حال میکنین البته به گونه ای متفاوت لابد می پرسین چرا ؟

چون که تمام ذهنیتی که ما از انیمیشنهای ژاپنی داریم اینکه توی اونها پره از پری و جادوگر و موجودات تخیلی دیگه که اکثر اوقات هم انتهای خوشی دارن و آدم خوبها ی داستانها پیروز میشن . ولی توی این یکی از این خبرها نیست یعنی این که تمام شخصیتهای فیلم آدم هستن ( شاید بعضی از حیوونای کارتونهای دیگه از این آدمها مهربونتر باشن ) و آخرش هم یه خوبی و خوشی ختم نمیشه .

داستان فیلم هم در مورد یه خواهر و برادر ( به نام ستسوکو و سیتا ) یه که مادرشونو توی جنگ جهانی دوم از دست میدن و مجبور میشن برای مدتی _ تا وقتی که پدرشون از جنگ برگرده و اونا رو با خودش ببره _ پیش یکی از افوام دورشون زندگی کنن ولی مادر این خانواده وقتی که می بینه خبری از پدر اون بچه ها نشد کم کم شروع به بد رفتاری میکنه تا اون مجبور میشن از خونشون برن و با مقداری از پولی که مادرشون توی بانک گذاشته برای مدتی توی یه پناهگاه زندگی میکنن تا این که پسره ( سیتا ) متوجه خبر مرگ پدرش میشه و از طرفی خواهرش هم مریض میشه تا این که ....................  ترجیح میدم که بقیه داستان رو خودتون ببینین چون نوشتن از این آخرش یه مقداری برای من سخته .

این کارتون پره از صحنه های درام که دیدنش منو شخصا تحت تاثیر قرارداد و حالم گرفته شد اخه مگه این دو تا طفل معصوم چه گناهی کرده بودن که مجبور بودن چنین تاوان سختی رو در توی بهترین روزهای زندگیشون یعنی سیتا توی نوجوانی و ستسوکو هم توی بچه گیش بپردازن نمیدونم شایدم چون که ما نمونه های عینی این کارتون رو داریم هر روز میبینیم یه مقداری برامون ( یا حداقل برای من ) واقعی تر جلوه میکنه آره اشتباه نمیکنین همین کنارمون هستن توی فلسطین . عراق ، افغانستان ، لبنان و.........

پس هر وقت شما هم این کارتون رو دیدن و یه مقداری اون ته ته دلتون برای این دو تا غصه خوردین و مثل خیلی ها راحت ازکنار تنهایی و معصومیت  این دو تا نگذشتین بدونین و مطمئن باشین که کودک درونتون هنوز زنده است و از این بابت خدارو شاکر باشین .

                                                         

 

نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 لینک ثابت |

یک کارتون قدیمی ولی جالب

داستان مقاومت و آزادی :

چرا دروغ بگم راستشو بخواین این کارتون رو چند سال پیش توی سی دی فروشی ها دیدمش ولی از عکس روی پکش خوشم نیومد و به همین دلیل فکر میکردم که نباید یه کارتون جالب باشه حتی یک بار یکی از دوستان اونو برام آورد تا نگاهش کنم ولی به همون دلیل قبلی من این کار رو نکردم تا این که یکی از دوستان از من خواست تا در مورد این کارتون مطلب بنویسم و من هم جهت احترام به نظر خوانندگان عزیز اونو تهیه و تماشا کردم و تازه فهمیدم که چه کارتون جالب و پر محتوایی رو از دست دادم .

اسپریت اسب منطقه سیماران ، داستان یه کره اسب وحشیه که وقتی بزرگ میشه به جای پدرش رئیس گله خودشون میشه ، اونها خیلی شادو آزادانه توی دشت های سرسبز منطقه خودشون مشغول چرا و بازی هستند تا این که یه روز بر اثر یه کنجکاوی اسپریت به دام سربازهای آمریکایی می افته ولی تلاش سربازها برای رام کردن اون بی نتیچه میمونه و اسپریت به همراه یه پسر سرخپوست که اون هم مثل خودش زندانی شده و در ضمن جون اسپریت رو هم نچات داده موفق به فرار میشه .

پسر سرخپوست اونو به دهکده خودشون میبره و اسپریت با کمال تعجب رفتار دوستانه پسرک سرخپوست رو با یک مادیون قشنگ میبینه و میفهمه که اونها با سربازای آمریکایی فرق دارن ولی باز هم حاضر نیست که به کسی سواری بده این کله شقی ها ادامه داره تا این که طی خمله آمریکایی ها یه ده کوچک سرخپوست ها اون مادیون قشنگ زخمی میشه و اسپریت هم بعد از نجات جون پسرک مجددا اسیر دست سربازها میشه و این دفعه اونو با قطار به جایی دورتر میبرن ، جایی که میخوان با استفاده از نیروی اسبها یه لوکو موتیو رو به اونطرف کوه انتقال بدن و اسپریب که میفهمه خط راه آهن داره به طرف دشتهای مجل زندگی اون میره باز هم قاطی بازی درمی آره و با فراری دادن اسبهای دیگه از این کار ممانعت میکنه و آمریکاییها رو به خاک سیاه مینشونه و در آخر داستان هم به همراه مادیون داستان میره توی همون دشت های سر سبزی که توش به دنیا اومده بود .

به نظر من داستان اسپریت رو میشه به داستان خود همون سرخپوستهایی که توی این کارتون خیلی کم ازشون حرف زده شد تشبیه کرد ، سرخپوستهایی که با طبیعت و حیوونا دوست بودن ، سرخپوستهایی که حیوونها رو نه برای تفریح بلکه به خاطر سیر کردن شکمشون شکار میکردن ، سر خپوستهایی که با نجات دادن جون کریستف کلمب در لحظه ورودش به منطفه اونها بزرگترین اشتباه تاریخ روانجام دادن ،سرخپوستهایی که مجبور شدن پوکوهانتس ( دختر رئیس یکی از قبایل ) رو به عقد فرمانده آمریکاییها در بیارن و سرخپوستهایی که مثل اسپریت داستان ما مجبور شدن برای آزادیشون تا پای جون بجنگن ، البته با این تفاوت که اسپریت آزاد شد ولی سرخپوستها ..............

                                         

نوشته شده توسط حمید رضا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 لینک ثابت |

افسانه سهبرادر :

 

برای به یاد آوردن این مجموعه خیلی لازم نیست به ذهنتون فشار بیارین چون مطمئنم که خیلی هاتون اونو به یاد دارین

 

ماجرا از يک غروب بهاري و يک باغ هلو شروع شد. جواني بود از وفاداران به امپراتور، که آرزويش برگرداندن قدرت به خاندان امپراتوري بود و تنها راه نجات کشور از هرج و مرج و آشوب را در همين ميديد. او مردي شجاع و مشهور به درستکاري بود که نيرويي غريب و غيرقابلمقاومت از چشمانش بيرون ميزد. براي همين بود که دو مرد ديگر، که معلوم بود مرداني جنگجو و دلاورند، به حرفهايش اعتماد کردند. سه مرد، تصميم خود را گرفتند. براي خدايان قرباني کردند و براي شادي مردگان دعا خواندند. بعد براي مبارزه در راه وطن و حمايت از مردم، سوگند خوردند: «ما، ليو بي، گوآن يو، شانگ في، سوگند ميخوريم تا دلها و قدرتمان را براي نجات يکديگر از خطر، مبارزه در راه ميهن، و نجات مردم به يکديگر پيوند بزنيم. ميدانيم که خداوند ما را در يک روز متولد نکرده، اما سر آن داريم که هر سه در يک روز و در کنار يکديگر بميريم. آسمان و زمين را بر اين سوگند برادري گواه ميگيريم. اگر يکي از ما سوگند خود را بشکند، باشد که آسمان و انسانها براي تنبيه او با يکديگر متحد شوند

وقتي سه برادر پيمان برادري ميبستند، کشور به دو قلمرو تقسيم شده بود. سائو سائو، در شمال، قلمرو )وي( را تأسيس کرده بود و سون چوآن در جنوب قلمرو )وو( را شکل داده بود. سه برادر، توانستند با کمک مشاوري به نام ژوگه ليانگ يا کومينگ، يک قلمرو جديد به نام )شو( در غرب چين تأسيس کنند. ليو بي، فرمانرواي قلمرو شو بود و برادرانش ژنرالهاي ارتش او بودند. دشمن اصلي، سائوسائو بود که ليو بي چندين بار با سون چوآن عليه او متحد شد. قلمرو شو از نظر وسعت، كوچك‌‌ترينِ اين سه قلمرو بود، ولي بهخاطر شجاعت سربازان، کارداني فرماندهان، و نقشههاي جنگي فوقالعادۀ وزيرش، قدرتمندترينِ اين قلمروها هم بود.

 افسانۀ سه برادر يا آنطور که در عنوان اصلياش است، «افسانۀ سه قلمرو»، يک داستان چيني است. اما از شوخيهاي روزگار، يکي هم اين استکه تمام کساني که اين افسانه را روايت کردهاند، غيرچيني بودهاند.

نخست، لو گوآنژونگ تايواني بود که افسانههاي پراکنده در ميان مردم را جمع کرد و کتابي از مجموع آنها نوشت که ميگويند يکي از چهار رمان کلاسيک چين است. اين رمان را در قرن جديد، فيلمسازان متعددي به فيلم و کارتون تبديل کردند که از ميان 12 برگردان سينمايي و تلويزيوني آن، تنها يکي متعلق به خود چينيها است و بقيه را ژاپنيها ساختهاند. عروسکهاي کارتوني آن را هم ژاپن ساخت. همينطور بازيهاي کامپيوتري الهامگرفته از اين افسانه، محصول ژاپن است. معمولا اين رمان و فيلمها، کارتونها، بـــازيها و عــروسکهــا را بــا اسـم ژاپــني آنهـــا، «سانگوکوشي»(Sangokushi)  ميشناسند که تلفظ ژاپني يک عبارت چيني به معني «وقايعنگاري سه قلمرو» است.

از سانگوکوشيهاي معروف، دو تا انيميشن هم هست که هر دو را ما ديدهايم. اولي نسخۀ عروسکي